X
تبلیغات
رایتل

آلوچـــــــــــــــــــــــه

پیرزن کوچک

پیرزن خسته بود و دلگیر از وقتی یارش رفته بود دیگه مثله همیشه نبود از وقتی خونه اش رو بچه هاش فروخته بودن دیگه مثله قبل نبود همیشه فکر میکردم این داستانا واسه قصه هاس  یادم رفته بود قصه ها همون داستان های زندگیمونن......دلگیر بود شاید داره روزایه آخرش رو میگذرونه.....دلش تنگه یکی از نوه هاش بود.....ماها چقدر خودخواهیم و چقدر قدر اونایی که هستن رو نمیدونیم.....لعنت به اینجور  آدما.......که خودمم یکیشونم......

موندم فردا طرف به خودش فحش نمیده که تا زنده بود نرفتم پیشش و واسه خاک کردنش میرم......واقعا چقدر خوبه که تا زنده هستیم قدره همو بدونیم نه اینکه دنباله خیرات کردن باشیم....که...اون موقع دیگه خیلی دیره.

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)