آلوچـــــــــــــــــــــــه

سرنوشت

جالبه......مسیر زندگی آدما رو میگم

هیچ وقت فکر نمیکردم که مادر زود از دنیا بره هیچ وقت فکر نمیکردم که پدر سر سالش نشده ازدواج کنه و منم هیچ مشکلی نداشته باشم.......اصلا  نمیدونستم جایی غیر از تهرانم میتونم زندگی کنم  نمیدونستم روزی از خونه بابام بدم میاد و هفته ها نمیرم اونجا......اره هفته ها

جایی به اسمه هشتگرد رو نمیشناختم.....باورم نمیشه زندگیم اینجوری رقم خورده.....از تهران به اینجا و شاید.....شاید یه روزی برم خارج اینجا......تنها مسافرته خارجیم به این سن سفر کربلایی بود که دوران نامزدیم رفتم بدون همسرم با بابام اینا....اون موقع همسرم سرباز بود مشهد بعدش که از کربلا اومدیم خانواده همسرم بدونه من میخواستن برن مشهد.....فکر کن بدونه من

هیچ یادم نمیره وقتی شنیدم که قرار نیست منو ببرن رفتم اتاق و زار زار گریه کردم یهو اومد تو و وضعیته منو دید شاید واسه همون دلش سوخت!یا شاید دلش برای کسی سوخت که مادر نداره که بگه عیب نداره هرطور شده خودم میبرمت

گرچه مادرمم بود......ولش کن باو

میخواستم به اینجا برسم که شاید یه روزی ام اینجا نباشم.....این روزا شدیدا دوست دارم از ایران فرار کنم......فرار!!!!!!

هیچ وقت به مهاجرت فکر نکردم ولی الان تنها چیزی که میخوام همینه.......رفتن

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)