X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

آلوچـــــــــــــــــــــــه

دل نوشت

همه چیز کثیفه.حالم از اطرافم بهم می خوره آخه چه جوری میشه توی این کثافت بین این همه جونور زندگی کرد.بین این همه خوناشام حالم از هوایی که تنفس می کنم بهم می خوره از نگاه های بی وقفه این چشمای بیرحم وخون خواری که هیچ جا در امان نیستم ازشون جز خونه می ترسم بدون چتر برم خیابون چون میدونم یه پرنده میاد و گند میزنه به لباسم  ومی ترسم داد بزنم چون همه فکر می کنن که کم دارم عاشق رنگ مشکی ام چون هیچی عوضش نمیکنه تنهایی رو دوست دارم چون صدای کسی آزارم نمیده بارون رو دوست دارم چون همه چی رو میشوره از خیابونا و آدمای وحشی توش کسایی که دوست دارن از صحبت با تو لذت ببرن ادمایی که وقتی میبیننت به بدنت نگاه میکنن به چیزایی فکر میکنن که حالت رو بهم میزنه متنفرم.از دروغ متنفرم از مزاحم ها بیزارم گندی که به جامعه زده شده حالم رو بهم میزنه هیچی از سیاست نمیفهمم ولی میدونم که همه چیز بوی تعفن میده...دارم خفه میشم فقط چند لحظه بهش فکر کن و ببین کجا و چه جوری داری زندگی میکنی.

دیوار

زخم شب می شد کبود.

در بیابانی که من بودم

نه پر مرغی هوای صاف را می سود

نه صدای پای من همچون دگر شب ها

ضربه ای به ضربه می افزود.

تا بسازم گرد خود دیواره ای سر سخت و پا بر جای،

با خود آوردم ز راهی دور

سنگ های سخت و سنگین را برهنه پای.

ساختم دیوار سنگین بلندی تا بپوشاند

از نگاهم هر چه می آید به چشمان پست

و ببندد راه را بر حمله غولان

که خیال رنگ هستی را به پیکرهایشان می بست.

روز و شب ها رفت.

من بجا ماندم در این سو، شسته دیگر دست از کارم.

نه مرا حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش

نه خیال رفته ها می داد آزارم.

لیک پندارم، پس دیوار

نقش های تیره می انگیخت

و به رنگ دود

طرح ها از اهرمن می ریخت.

تا شبی مانند شب های دگر خاموش

بی صدا از پا درآمد پیکردیوار:

حسرتی با حیرتی آمیخت. 

 

سهراب سپهری

بد نیست بخوانید....شاید برای شما هم این اتفاق افتاده باشد که...

توی خیابون قدم می زدم و به خیال خودم زندگیه وحشتناکی داشتم و دارم خیال می کردم به آخر دنیا رسیدم هر لحظه آرزوی مرگ می کردم فکر،فکر،چقدر فکر می کنیم ما آدما فکر می کردم خیلی بیچاره ام فکر می کردم خدا دوستم نداره در عین حال شکر می کردم که سالمم که راه میرم که نگاه میکنم می شنوم حس می کنم.

توی دنیای خودم بودم و آهنگی که رفته بود توی مخم و مرور می کردم(دریا خود خود تویی من غرق طوفان توام...) وایسادیم جلوی یه مغازه که خرید کنیم (آخه با خانواده رفته بودیم بیرون ولی من تو حال خودم بودم) کسی رو دیدم که سال ها می دیدمش 

توجه  توجه   این مطلب ادامه دارد.....

ادامه مطلب

زندگی:

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست؛ ریشه هم هرگز اسیر باد نیست 

D:

کابینه زندگی مشترک: زن=وزیر سلب آسایش ، شوهر= وزیر کار ، مادر زن= وزیرجنگ ، مادر شوهر=وزیر اغتشاشات ، خواهر زن= جاسوس دو جانبه ، خواهر شوهر= وزیراطلاعات و بازرسی ، پدر زن= وزیر ارشاد ، پدر شوهر= رئیس تشخیص مصلحت ! 

بچه: مامان! شاهزاده رویاها با اسب سفید یعنی چی؟ مامان: یعنی یه خری مثل بابات!  

وقتی زنت خونه نیست چه کار می‌کنی؟ استراحت. وقتی هست چی؟ استقامت!  

اگر دیدی مردی در ماشین رو بری خانمش باز کرد مطمئن باشید که یا ماشین نو است یا خانم

به یکی میگن اگه دنیارو بهت بدند چه کار میکنی میگه میفروشم میرم خارج !

جاسم (بنده خدا خسیس) به بچه اش میگه: اگه همه نمره هات بیست بشه می برمت پارک تا بستنی خوردن بچه های دیگرو ببینی! 

به یکی میگن تو طرفدار کدوم تیم فوتبال هستی؟ میگه قربون جدش برم آسد میلان!!

چند تا سوال بی جواب(البته برای من)

۱.آیا میشه زیر آب گریه کرد؟ 

۲.چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟ 

۳.چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟ 

هر کی میدونه بگه ما هم بفهمیم.

لبخند تلخ

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.

دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد.

در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد می‌کند، منصرف شد!!!

یک داستان کوتاه

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی دوستدار تو پدرپیرمرد این تلگراف را دریافت کرد پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم   (این قیافه پیرمرده اس)

یک شعر

باید اعتراف کنم 

من نیز گاه به آسمان 

نگاه کرده ام 

                   دزدانه 

                    در چشم ستارگان 

                     نه به تمامیشان، 

                                            تنها بدان ها که 

                                              شبیه ترندبه چشمان 

                                                                          تو.....

سلام

این تقریبا اولین باریه که دارم وبلاگ میسازم.شاید واسه سرگرمی دارم این کار رو میکنم.دوست دارم یه عالمه دوست داشته باشم دوستای ناشناس. 

امیدوارم وبلاگم جالب باشه و بتونه کسی رو جذب کنه.

ادم انتقاد پذیری هستم پس دوست دارم برای بهتر شدن راهنمایی بشم.

موفق باشید.

<< 1 ... 46 47 48 49 50