رفتن نوبت من شده بود که معلم پرسید … صرف کن رفتن را ؟ و شروع کردم من : رفتم ، رفتی ، رفت . . . و سکوتی سرسخت همه جا را پر کرد سردی ِ احساسش فاصله را رو کرد آری رفت و رفت و من اکنون تنها مانده ام در اینجا شادی ام غارت شد من شکستم در خود سهم من غربت شد من دچارش بودم بغض یک عادت شد خاطرات سبزش روی قلبم حک شد رفت و در شکوه شب با خدا تنها شد و حضورش در من آسمانی تر شد اشک من جاری شد صرف ِ فعل ِ رفتن بین غم ها گم شد و معلم آرام روی دفترم نوشت: تلخ ترین فعل جهان است رفتن
سر به هوا نیستم اما همیشه سر به آسمان دارم...حال عجیبی ست دیدن همان آسمان که شاید تو دقایقی پیش به آن نگاه کرده ای.
اینجا زمین است رسم آدمهایش عجیب،اینجا گم که میشوی بجای اینکه دنبالت بگردند فراموشت می کنند.
مقیاس اندازه گیری فاصله متر نیست،اشتیاق است مشتاق که باشی حتی یک قدم هم فاصله ای دور است.