X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

آلوچـــــــــــــــــــــــه

بپیچ

تازگی ها بدجور رفتم تو کاره پیچوندن انقدری که خودمم دیگه می پیچونم.

من

من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم 

می خواستم بزرگترین دریای دنیا باشم 

آرزو داشتم برم...تا به ابرا برسم 

شب رو آتیش بزنم تا به فردا برسم.......

بخشی از سریال

زن ها مانند تخم مرغ شانسی میمونن......(میگم خوب شد من مرد نشدم چون هر وقت تخم مرغ شانسی خریدم شانسم افتضاح بوده)

بخشی از مناجات شیخ نئو

پروردگارا...مزاحمان تلفنی را بفرما..... 

.....مخصوصا آن هایی که با یک الو گقتن دلبسته ات می گردند...

روزای عجیب من....

چند وقته عین بچه ها با یه خوراکی شاد میشم با یه نگاه دلگیر میشم با یه ذره اخم اشکم در میاد با یه لبخند می خندم و انقدر ساده شدم که با یک نگاه دل میبندم....

کاش

کاشکی مترسک نبودم مزرعه زندونم نبود....

این یعنی چی؟

زنی چهل ساله را میشناسم که به شوهر پنجاه ساله خود میگوید چرا زن پسر خواهرم با تو شوخی میکند.....(لازم به ذکر است که این مرد دختری همسن زن پسر خواهر آن خانوم دارد)

....?؟....

با دست نوچ روی پر پروانه دست نمی کشن......به اسم قتل عام شب ستاره رو نمی کشن 

آمدی ام

آمدم ای دوستان..... 

وبلاگم نورانی شده مگه نه؟ 

خودم هم یه پا خورشید شدم...... 

ممنون از لطف های بسیارتون........بسکه به یادم بودین پکیدم. 

یادم باشه چند تا عکس بذارم تو وبلاگ حال کنید....اون شب که بغداد بیست تا بمب گذاشتن ما توی هتل تو بغداد بودیم.....هم کاظمین رفتیم هم سامرا. 

حالا قراره یه سفرنامه بدم بیرون به نام شیخ نئو در عراق. 

ای بابا.

راز خوشبختی

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن.
سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟
مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. اونجا برای اسب سواری، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.
سر راهمون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت : " این بار دومته "‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم.
وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت؛ همسرم خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و اون اسب رو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : " چیکار کردی روانی؟دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو چرا کشتی؟"
همسرم یه نگاهی به من کرد و گفت: " این بار اولته"!

1 2 >>